اتفاقی که این روزها، همه دربارهاش صحبت میکنند، یا تکستهای بیمزه برایش میسازند و همهجا بحثش هست که آخرش چه میشود و اگر چنین شود و چنان شود، ما چهقدر خوشبختتر میشویم، حس خاصی در من ایجاد نکرده. برای من سیاست پروندهی مختومهای است که مدتها بایگانیاش کردهام. بهخصوص نمیتوانم دربارهاش صحبت کنم یا مثل خیلیها به تحلیلش بپردازم، حس میکنم ذهنم گیرندههای مربوط به اخبار و امور اینچنینی را از دست داده، توی این حیطه مغزم بهکل آنتن نمیدهد. تعریف من از سیاست، پردهی ضخیمِ خوشخطوخالیست که روی مقدار قابلتوجهی از حقایق شفاف و بلوری را پوشانده و ما مردم عادی همیشه داریم دربارهی طرح و نقشهای آن حرف میزنیم، دربارهی کلیشههایی که روی آن را گرفته و در عمق آنست. شاید منِ پنج سال پیش آن آدمی که مثل تبکردهها حرف میزد و پای همهی گفتوگوها مینشست، اگر حالای خودش را میدید تعجب میکرد، ولی انگار تبام فرونشسته، تغییر همین است، آدمیزاد امروز یکطورست و فردا یکطورِ دیگر.
فقط میدانم این پرده، گاهی مثل هیولا ما را ترسانده، گاهی امیدبهزندگیمان را برده بالا، گاهی خون به دلمان کرده و ما برای جرعهای زندگی بهاش چنگ زدهایم، گاهی خواستهایم کنارش بزنیم و آنطرفش را ببینم که با اُردنگی نشانده سرجای خودمان. شاید نگاه من خیلی هم بدبینانه باشد که برای این بدبین بودنم دلایل خودم را دارم. شاید که اصلاً دنیا آنطور که من میبینم، حلقههای متحمدالمرکزی از فریبهای ریز و درشت نباشد. شاید، شاید، ولی هر چه که باشد منهم در آرزوی برآمدن صبح صادقام.
*با بعضیها که «دوست» میشوم، تا لمس میکنم این دوستی را، یکهو کم میشوند، کمرنگ میشوند و بعد هم محو. این خاصیت به من مربوطست. به اینکه نمیتوانم نشان بدهم که از این دوستی خوشحالم و آدمهام را نگه دارم. مخاطبم آدمهای مجازیاند، گله هم نمیکنم، فقط ماندهام کدام سمت وجودم از خودش نیروی دافعه ساطع میکند!
ما را در سایت دینای پر از دروغ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: morad
بازدید: 146