عروسی نزدیک بود رسول خدا یک پیراهن زیبا برای فاطمه خرید فاطمه خواست بپوشد کسی در زد زن فقیری بود گفت:اگر لباس کهنه دارید به من بدهید.فاطمه دلش سوخت و گفت چرا کهنه همین لباس زیبای عروسیم مال تو.زن لبخندی زد.رسول خدا و علی خوشحال شدند.خداوند لبخندی زد و به فرشته ی بزرگش گفت:از گلهای بهشتی پیراهنی درست کنید و برای فاطمه بفرستید. فرشته پیراهن را به رسول خدا داد و رفت.یک پیراهن سبز بهشتی.فاطمه پوشید بوی پیراهن همه را به اتاق فاطمه کشاند پیراهن بهشتی. دینای پر از دروغ...