دیگه توان ندارم..دیگه نمی تونم راه برم..میخوام بزنم زیر همه چیز..
میخوام بی خیال بشم و مثل یه آدم معمولی به زندگیم ادامه بدم : صبح برم سر کار، عمرم رو توی چهاردیواری شرکت تلف کنم و عصر برگردم خونه و مشغول خانه داری و روزمرگی.. شایدم بچه دار بشم و مُهر پایانی بزنم به همه کار هاییکه دوست داشتم قبل از بچه دار شدن انجام بدم..
گاهی وقتها احساس می کنم دیگه حوصله خط شکستن رو ندارم..دیگه نمی تونم به دریا بزنم،.. دیگه نمی تونم بدوم..
این وسط هر نوع تحریک، قلقلک و جیلیز ویلیز شدنهای ته دلم رو سرکوب می کنم و با پتک " بسته دیگه خسته شدم" می زنم توی سر هر شعله ی امید و فکر جدیدی که به سرم می زنه..
و چند روزی میرم توی حالت گیجی و منگی.. تا تصمیم بگیرم که میخوام چیکار کنم..
و چند روز بعد دوباره فکر های عجیب و جدیدِ شروع دوباره، توی سرم جوونه میزنه و برنامه های جدیدی سرازیر میشه توی سرم..
الان درست توی همین حالتم..همین گیجی و منگی..با این تفاوت که این بار فکر کنم آخرین باری باشه که چنین فرآیندی رو طی می کنم..
شاید این بار دیگه وقتشه که دست از زندگی پر جنب و جوشم بردارم و بچسبم به زندگی روزمره..
خسته ام..زیاد..اما نه انقدر که بخوام دچار روزمرگی بشم..
خدایا، نوکرتم..
ما را در سایت دینای پر از دروغ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: morad
بازدید: 136